بیمارستان کنار تخت پدر بزرگش،تخت مرد پیری بود ... 


نزدیک ساعت 8 و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شد .. نه خیلی بدتر داشت جون میداد مشخص بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت پیرمرد چشمهایش را یکی در میون باز میکرد 

شهادتین را برایش ارام خواند پیرمرد تکرار کرد اسم ائمه رو یکی یکی ارام میگفت پیرمرد تکرار کرد دست های پیرمرد را گرفت یا حسین گفت پیر مرد یا حسین را گفت و جان داد 

پرستار وارد اتاق شد، با داد و بیدا به جابجایی تخت اعتراض کرد 

پسرک توضیح داد که این پیرمرد داشت جان میداد و من فقط برایش شهادتین خواندم و رو به قبله اش کردم 

پرستار مبهوت نگاه میکرد و با تعجب پرسید تکرار کرد ؟ 

پسر گفت اره

پرستار اشک توی چشمهاش جمع شد و گفت ...

این پیرمرد مسیحی بود ...



براتون آرزوی عاقبت به خیری دارم